سعدى
90
بوستان ( فارسى )
تو بر « 1 » روى دريا قدم چون زنى * چو مردان ، كه بر خشكتر دامنى * * * 1900 ره عقل جز پيچ بر پيچ نيست * بر عارفان « 2 » جز خدا هيچ نيست توان گفتن اين با حقايقشناس « 3 » * ولى خرده گيرند اهل قياس كه پس « 4 » آسمان و زمين چيستند « 5 » * بنى آدم و دام و دد كيستند ؟ « 6 » پسنديده پرسيدى اى هوشمند * بگويم گر آيد جوابت پسند كه « 7 » هامون و دريا و كوه و فلك * پرى و آدميزاد و ديو و ملك 1905 همه هرچه هستند از آن كمترند * كه با هستيش نام هستى برند عظيمست پيش تو دريا بموج * بلندست خورشيد تابان باوج ولى اهل صورت كجا پى « 8 » برند * كه ارباب معنى بملكى درند كه گر آفتابست يك ذره نيست * وگر هفت درياست يك قطره نيست چو سلطان عزت علم بركشد * جهان سر بجيب عدم در كشد حكايت 1910 رئيس دهى با پسر در رهى * گذشتند بر قلب شاهنشهى پسر چاوشان ديد و تيغ و تبر * قباهاى اطلس ، كمرهاى زر يلان كماندار نخجيرزن * غلامان تركشكش تيرزن يكى در برش پرنيانى قباه * يكى بر سرش خسروانى كلاه پسر كانهمه شوكت و پايه ديد * پدر را بغايت فرومايه ديد 1915 كه حالش بگرديد و رنگش بريخت * ز هيبت به بيغولهاى در گريخت پسر گفتش آخر بزرگ دهى * بسردارى از سر بزرگان مهى چه بودت كه ببريدى از جان اميد ؟ * بلرزيدى از باد هيبت چو بيد بلى ، گفت سالار و فرماندهم * ولى عزتم هست تا در دهم بزرگان از آن دهشت آلودهاند * كه در بارگاه ملك بودهاند
--> ( 1 ) . در . ( 2 ) . عاشقان . ( 3 ) . توان گفت آن با حقيقتشناس . ( 4 ) . پس اين . ( 5 ) . كيستند . ( 6 ) . چيستند . ( 7 ) . نه . ( 8 ) . ره .